این شعر خاطره واقعی بابایی و مامانیه که فرهاد اونو عالی خوند ( روحش شاد )

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی

 بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

 بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

 فکر قاشق زدن یک دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

 برق کفش جفت شده تو گتجه ها

عشق یک ستاره ساختن با دلک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

 بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری

 شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

 توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی

 با اینا زمستون رو سر میکنم با اینا خستگیم رو در میکنم .

*********************************************************************

بابایی ببین استاد شهریار چقدر قشنگ اون روزها با شاهکار شعریش آورده جلو چشم ما   ( روحش شاد )

بایرامیدى ، گئجه قوشى اوخوردى                 
آداخلى قیز ، بیگ جوْرابى توْخوردى
هرکس شالین بیر باجادان سوْخوردى
آى نه گؤزل قایدادى شال ساللاماق !
بیگ شالینا بایراملیغین باغلاماق !

شال ایسته دیم منده ائوده آغلادیم
بیر شال آلیب ، تئز بئلیمه باغلادیم
غلام گیله قاشدیم ، شالى ساللادیم
فاطمه خالا منه جوراب باغلادى
خان ننه مى یادا سالیب ، آغلادى